تبليغاتX
نخیله

نخیله

روايت نورالدين از فرزندان ايران


روايت راوي، نگارش نويسنده و تقريظ رهبر معظم انقلاب سه بخش قابل تأمل در بررسي كتاب «نورالدين پسر ايران» است.
در اين نوشتار سعي خواهدشد به قدر وسع با تأملي بر تقريظ رهبر اديب و فرزانه انقلاب اين كتاب مورد بررسي قرارگيرد.
نورالدين پسر ايران يك خاطره نگاري خشك و بي روح نيست. روايت يك دست و بي تكلفي است كه هرچند طعنه به داستان مي زند، اما در پي زبان بازي هم برنيامده است. راوي و خصوصا نگارنده براي همراه كردن مخاطب، روايت را بزك نكرده اند. اما درعين حال چيدمان رخدادها با وفاداري به اصل روايت چنان با ظرافت كنار هم صورت گرفته است كه مخاطب در سيلان بين داستان و خاطره است و براي خوانش ادامه روايت هيجان دارد. راوي با روايت دقيق خاطراتش ذهن نويسنده را براي پردازش بيشتر ياري كرده است و اين چنان به قوت متن افزوده است كه راوي و نگارنده همسال پنداشته مي شوند. شايد اين حوصله و وسواس متن براي ارائه تصاوير دقيق، شفاف و جذاب به خواننده باعث شده است كه رهبر اديب انقلاب آن را «يكي از نقاشيهاي صفحه پركار و اعجاب گونه هشت سال دفاع مقدس» بداند.
اين ريزنگاري نويسنده بدون همراهي و ياري راوي ممكن نمي شد چه آنكه لحن روايت از ابتدا تا انتهاي كتاب تغييري نمي كند و نگارنده توانسته است ميان نوع بيان راوي و سبك نگارش خود تعادل برقرار كند. يكي از مشكلات خاطره نويسي بدين شكل كه راوي و نويسنده متفاوت باشند باعث اين مي شود كه متن دچار دو زباني و هرج و مرج شود. اما نويسنده اين كتاب به خوبي توانسته است زبان روايي يك دست و ثابتي را بيابد. راوي هم آن رخدادها و حوادثي كه به صورت معيني بر او گذشته است براي نويسنده روايت كرده و هم با ظرافت آن حسي را كه در زمان بروز حوادث و اتفاقات، او و يا ديگران داشته اند، بيان كرده است و نويسنده هم به خوبي از پس انتقال اين رخدادهاي عيني و بازتابهاي حسي آن به خواننده برآمده است.
«ناگهان احساس كردم دارم تلوتلو مي خورم... مي چرخيدم و تركش هاي داغي را كه پي درپي در بدنم فرو مي رفتند احساس مي كردم... عجيب بود كه احساس بدي نداشتم، احساس مي كردم در فضايي داغ و محو غوطه ورم... صداها، بوها، طعم خاك و خون... همه چيز قاطي شده بود.»(1)
اين تصويري است از صحنه مجروح شدن راوي، تمام ماجرا طوري روايت مي شود كه خواننده دردهاي راوي را مي چشد و حس راوي به مخاطب منتقل مي شود و اين انتقال احساس اوج توانمندي نويسنده است.
جالب اينكه اين هم دوشي راوي و نگارنده در پيشبرد روايت چنان خيره كننده است كه در تقريظ رهبر فرزانه انقلاب مي خوانيم:
«هم راوي و هم نويسنده حقا در هنرمندي سنگ تمام گذاشته اند.»
ايشان با توجه به نقش راوي و نويسنده در شكل گيري و تكامل اين اثر آن دو را جدا از هم ندانسته و در ادامه اين طور آورده اند كه: «آميختگي اين خاطرات به طنز و شيرين زباني كه از قريحه ذاتي راوي برخاسته و با هنرمندي و نازك انديشي نويسنده به خوبي و پختگي در متن جا گرفته است و نيز صراحت و جرأت راوي در بيان گوشه هايي كه عادتاً در بيان خاطره ها نگفته مي ماند از ويژگي هاي برجسته اين كتاب است.»
بيان رشادت ها و دليري هاي مردان جنگ و روايت چگونگي شهادت ها مجروحيت ها و صحنه هاي حزن آور و حتي دلخراش از جنگ و در كنار آن خاطرات شيرين و طنز، ضمن تعديل فضاي كتاب ،خواننده را آماده مي سازد كه در هر صفحه منتظر صحنه اي متفاوت باشد. همين هم باعث كشش و جذابيت داستان شده است. شيطنت ها و شوخي هاي دسته جمعي، بازي هاي گروهي و اتفاقات عجيب و جالب در سرتاسر روايت جريان دارد گروه جوان و بانشاطي از رزمنده ها كه در يك قرارگاه منتظر عمليات هستند ايامشان را با همين شوخي ها سپري مي كنند. سيد نورالدين با ظرافت اين خاطره هاي شيرين را روايت كرده است:
«يك روز ما داشتيم سنگر مي زديم كه ديدم «حسن پاتك» دارد مي آيد. بس كه در پاتك زدن حرفه اي بود، بچه ها او را به اين اسم صدا مي زدند. بچه ها گفتند: داره مي ياد فرغون ما رو ببره مواظب باشيد. گفتم فرغون كه دست منه بياد ببينم چطور مي خواد اينو از من پاتك بزنه. حسن رسيد، كمي به سنگر نگاه كرد از كارمان تعريف كرد و دست به كار كمك به ما شد. چند تا گوني پر كرد و كمي خاك جابه جا كرد و من نمي دانم كي فرغون را برد. ناگهان متوجه شدم فرغون دست من و بچه ها نيست.»2
يا در جاي ديگري مي نويسد:
«فرد فارس زباني بود كه از بعضي چيزها خيلي مي ترسيد بچه ها به من مي گفتند او شب ها از ترس دستشويي نمي رود و كارش را در چند متري پايگاه مي كند. از قرار آن برادر از تاريكي شب و تنهايي و هجوم ناگهاني دموكرات مي ترسيد. مصمم شدم به كارش خاتمه دهم يك شب همه آفتابه ها را به جز يكي خالي كردم، آن يكي هم پر از نفت شد...»3
نورالدين از بدگويي پشت سر خودش ابايي ندارد و با جرأت و صراحت حرف مي زند:
«با اين كه از نگهباني در مي رفتم اما در شستن ظرفها دقيق بودم.»(4) و يا: «عادت جيم شدن از منطقه هنوز در سرمان بود.»(5)
نويسنده هم به اصل خاطرات وفادار بوده و هيچ به صرافت حذف و تعديل آنها نيفتاده است و اتفاقاً وجود برخي از خاطرات صريح و بي پرده راوي باعث صميمي تر شدن فضاي كتاب شده است و خواننده با متن احساس هم
ذات پنداري مي كند.
اما نكته پاياني و با اهميت نگاه نكته سنج و حساس رهبر معظم انقلاب به نقش زن در خانواده و اجتماع است. خصوصاً آن دسته از زنان كه نسبتي با دفاع مقدس داشته اند و لطماتي هم از جنگ خورده اند. نكو داشتن ياد آنها و پاس داشتن زحماتشان هم در اين كتاب و هم در جامعه امروزمان مغفول مانده است تا آنجا كه معظم له تنها نقص كتاب را نپرداختن به نقش فداكارانه همسري مي داند كه تلخي ها و دشواري هاي زندگي با رزمنده اي يك دنده، مجروح و شلوغ را به جان خريده و داوطلبانه همراهي دشوار و البته پر اجر با او را پذيرفته است.
ــــــــــــــــــــــــــ
1- نورالدين پسر ايران صفحه122
2- صفحه169-168
3- صفحه150
4- صفحه214
5- صفحه215

کیهان 31 اردی بهشت 1391


برچسب‌ها: تقریظ رهبر انقلاب, نورالدین پسر ایران
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:47  توسط علیرضاقبادی  | 

فشنگ جنگی حسین شریعتمداری

خوب این تیتر یک کیهان یعنی«توطئه ناممکن سعودی ها/ بحرین پاره تن ایران است» را همه دیده اند و به اندازه کافی درباره اش در فضاهای حقیقی و مجازی صحبت کرده اند. اما جالب است اگر بدانید که آقای شریعتمداری دیروز وقتی در شورای تیتر روزنامه مشغول نگارش «حرف آخر» بود، با چه قلمی آن را نوشت.

     

آنچه در ذیل می آید جسارت خبرنگاری من است وقتی که کار تیتر به پایان رسیده بود و می بینید که تنها گزینه موجود ، قلم مدیر مسئول کیهان است که دقیقاً شبیه یک فشنگ جنگی است.

 

به نقل از وبلاگ آب و آتش


برچسب‌ها: حسین شریعتمداری, بحرین, کیهان, فشنگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:41  توسط علیرضاقبادی  | 

مادر ... رفت

 

قرار بود این روایت در روزهای اشک وناله یتیمان حضرت ام ابیها سلام الله علیها خوانده شود ، اما ... ماند تا این روزها که باز از عطر نام بانوی بهانه ی خلقت لبریز است .

...........


بابا گفت: مي ريم شاه عبدالعظيم زيارت، بعدش هم سر بازارچه يك دست كباب و ريحون، شيريني خونه دار شدنمون مي خوريم.
زينت گفت: آخ جون شيليني!
مادر گفت: حالا بذار قولنامه رو بنويسيم تا بعدش
بابا كنار خيابان پارك كرد:
پس برو پول و بگير تا طرف پشيمون نشده بريم بنگاه.
مادر از ماشين پياده شد، سرش را از پنجره كرد تو:
- خواستيم بريم شاه عبدالعظيم مادرم رو هم ببريم، طفلك بعد از پدرم خيلي تنها شده.
و بعد منتظر جواب نشد. راه افتاد آن طرف خيابان كه بانك بود
زينت گفت: بابا كباب و ليحون چه مزه ايه؟
من گفتم: مزه شاه عبدالعظيم مي ده كه هر وقت مي ريم اونجا مي خوريم.
پدر چشم غره رفت به من
زينت گفت: پس چلا بابا مي گه شيلينه؟!
بابا سرش را خاراند انگار كه بخواهد جواب ها را در سرش جا به جا كند.
زينت گفت: بابا من شيليني مي خوام و بعد شروع كرد به وراجي كردن: كه اول شيليني بخوليم بعد كباب و ليحون بعدش هم بليم زيالت... تا چشمش افتاد به مادر كه از بانك بيرون آمده بود.
زينت جيغ كشيد: آخ جون ماماني اومد ميليم شيليني بخوليم.
مادر با چشمهايش مي خنديد. پايش را كه روي آسفالت سياه خيابان گذاشت لبخند روي صورت بابا ماسيد.
موتورسوار به مادر زد. م ا د ر ز م ي ن خ و ر د. مرد ترك نشين موتور پياده شد، كيف مادر را گرفت، مادر كشيده مي شد روي زمين، پ در ف ري اد م ي زد. مادر خودش را مي كشيد سمت ماشين، پدر فرياد مي زد. مرد كيف را مي كشيد، مادر كيف را رها نمي كرد، پدر فرياد مي زد. مرد لگد مي زد، مادر چاقو مي خورد، پدر فرياد مي زد. مرد با ارثيه ي مادر رفت، مادر با چادر پاره روي زمين افتاده بود، پدر فرياد مي زد...
در لابه لاي همه صداها كه ديگر نمي شنيدم يكي گفت:
بي غيرت زنشو تيكه پاره كردن باز از ماشين پياده نشد.
پدر ضجه مي زد.
¤¤¤
مادر چند روزي پيش ما ماند و بعد رفت. شبها خواب پدرش را مي ديد و گريه مي كرد و روزها هم چهره آن نامرد جلوي چشمش بود، لاي گريه هايش مي گفت:
من باعث شدم شما بي خانه بمانيد.
اما پدر نه گريه مي كرد نه حرف مي زد. ساكت شده بود. بعد از آن روز حتي از خاطرات جبهه هم تعريف نمي كرد. فقط وقتي مي رفتيم سر خاك مادر آرام اشك مي ريخت.

قبر مادر در يك جاي بخصوص است. اذيت مي شوم وقتي براي رفتن به مزارش ويلچر بابا را از روي سنگلاخ هل مي دهم.
اما تا حالا به پدر گله نكرده ام.

 

کیهان 24 اردی بهشت 1391

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:45  توسط علیرضاقبادی  | 

رد پايي در مسير انحرافي


سريال مسير انحرافي كه در زمان ساخت با هياهو و تبليغات بسياري همراه بود بعد از تعطيلات نوروز روي آنتن رفت. شاخص ترين نكته سريال تقليد مضحك آن است از يك مجموعه خارجي كه مخاطبان بسياري را در زمان پخش از سراسر دنيا پاي تلويزيون نشانده بود و حتي نسخه هاي دي وي دي آن در ايران دست به دست مي گشت.
«مسير انحرافي» داستان مسافران هواپيمايي است كه در يك جزيره در نقطه اي نامعلوم سقوط مي كند. باعث سقوط هواپيما كسي است كه گمان مي كرده مسافران هواپيما گروه نابغه اي هستند كه از ايران به مقصد آفريقا سفر مي كنند سرانجام اين جماعت كه به جاي نابغه، مشتي ابله هستند در جزيره ساكن مي شوند.
حالا مي توان اين اجتماع را يك جامعه ايراني در مقياس كوچك ديد. البته يك جامعه ايراني به روايت سازندگان «مسير انحرافي». بسياري از اقشار اجتماعي در اين گروه نماينده دارند. هنرمندان، روشنفكران، سنتي ها و مذهبي ها و سياسي ها و دولتي ها داراي نماينده اي در اين مجموعه هستند. سنتي هايي كه به محض گرفتن پستي ريششان را مي تراشند و به كسوت رضاخاني درمي آيند و يا سياسي هاي متخلف فراري كه هنوز سوداي قدرت دارند. روابط ميان آدم هاي اين مجموعه بيمار است. زن و شوهر، فرزند و والدين، خواهر و برادر همه مي خواهند سر هم كلاه بگذارند، به همديگر اعتماد ندارند يا اعتمادشان از روي بلاهتشان است. همه آدم هاي اين اجتماع ايراني كوچك از يك جور بيماري در روح، روان و يا اخلاق خود رنج مي برند. دروغ، تهمت، هتاكي و تحقير، حرف هاي روزانه شان به يكديگر است. هيچ كس جاي خودش نيست. زنان مردگونه اند و مردان زن واره. محافظ يك شخصيت دولتي مثل زن ها حرف مي زند و رفتار مي كند و زن ها هم اسلحه مي كشند.
سازندگان اين مجموعه گويي در جريان يك مسير انحرافي قرار گرفته اند و بنا دارند با تمسخر آدم هاي ايراني، ايراني ها را بخندانند. سريال در جايگاهي نيست كه وجوه سياسي و اجتماعي آن توجه برانگيز باشد.
لازمه سخن انتقادي ابتدا سخن داني است. سازندگان اين مجموعه در مقدمات مانده اند و باز جارو به دمشان بسته اند. مجموعه در ساخت و توليد داراي ضعف هاي بسياري است.
فيلمنامه براساس هرچه پيش آيد خوش آيد نوشته شده است. آدم ها هيچ ارتباطي با محيط اطرافشان ندارند. در حالي كه قرار است محيط جزيره بر سرنوشت آنها تأثير بگذارد. سقوط هواپيما هيچ گره اي به داستان نمي افزايد. ورود مسافران به يك جزيره ناشناخته كششي در قصه ايجاد نمي كند. جست وجو براي يافتن گنج معنايي ندارد. ماجراي سرقت ها با بي تفاوتي ناتمام مي ماند. چرا تلاشي براي خروج از جزيره صورت نمي گيرد. چرا كسي به دنبال گمشدگان نمي آيد؟ و بسياري سؤال ديگر بدون جواب قانع كننده برجا مي ماند. سخن گفتن درباره متن اين كار، يعني حرف زدن از چيزي كه وجود ندارد.
شخصيت ها در اندازه يك تيپ مانده اند. بدون هيچ جذابيتي و پرداختي. دريغ از معرفي يك شخصيت جديد و حتي دريغ از يك بازي جديد. بازي ها در حد همان پاورچين و نقطه چين هستند. با اين تفاوت كه «مسيرانحرافي» سطح خود را بسيار بالاتر از سريال هاي آپارتماني تك لوكيشني مي داند و هزينه گزاف تري هم بر دوش رسانه ملي گذاشته است.
نيمه اول سال 90 پخش سريال «ساختمان پزشكان» از شبكه 3 سيما اعتراضات بسياري را از جانب كارشناسان و منتقدان و همين طور مردم متعهد و دلسوز در پي داشت. سرانجام معاونت سيماي جمهوري اسلامي بعد از گذشت 33 سال از انقلاب در شهريورماه 90 اقدام به تنظيم بخشنامه اي كرد.
«طبق اين بخشنامه اختلاط بي مورد زن و مرد، طرح تركيب هاي عشقي هوس آلود و پخش برنامه هايي كه مروج عادي سازي روابط محرم و نامحرم و شكستن حرم هاي شرعي ميان آنها مي شود ممنوع است.»1
گويا توليد سريال «مسير انحرافي» بعد از تاريخ اين بخشنامه بوده است. اما با زيرپا گذاشتن قوانين داخلي سازمان، اخلاق عمومي جامعه را هدف تاخت و تاز قرار داده است. روابط هوس آلود زن و مرد، استفاده از الفاظ و اصطلاحات سخيف كه اشاره به جنسيت زدگي دارد. تيتراژ سريال، سالن مدي است كه بازيگران زن و مرد مي آيند، اطواري مي ريزند، خودشان را نشان مشتري ها مي دهند و مي روند. ترانه تيتراژ هم كه علي الظاهر شمايلي عارفانه دارد و به دم غنيمت دانستن اشاره مي كند. اما در قسمت پاياني در مي يابيم كه منظور از دم غنيمت شماري در مسير انحرافي چيست؟ روان شناس يا همان روشنفكر جامعه جزيره معتقد است كه چون تا ساعتي ديگر همه كشته مي شويم پس از اين فرصت استفاده كنيم و خوش باشيم و سور و سات شادي و پايكوبي را فراهم كنيم. جالب اينكه در اين منش او مانيستي مبتذل، سياستمدار به ظاهر متشرع جامعه جزيره را نيز با خود همراه مي كند.
عجيب است كه اين مجموعه با اين همه ضعف ها و كاستي هادر ساختار و محتوا، علم نقد اجتماعي سياسي هم بلند كرده است و داعيه دار روشنفكري شده است آن هم با پشتوانه مالي رسانه ملي و از بلندگوي سيماي جمهوري اسلامي.
تلويزيون چند سالي است در كنار تمام نقش هايي كه پيشتر ايفا مي كرد نقش جديدي را نيز برعهده دارد و آن كاستن از نفوذ و گسترش شبكه هاي هزار رنگ ماهواره اي است اما برخي بي دقتي ها در توليد و ساخت برنامه ها باعث شده است بعضي از ساخته هاي سيما مخاطبان را هل بدهند به سمت شبكه هاي خارجي. وقتي سريال بسيار ضعيفي از يك مجموعه قدرتمند خارجي كپي برداري مي شود يعني پررنگ كردن شبكه هاي خارجي. وقتي مخاطب در مقام مقايسه برمي آيد آه افسوس خواهد كشيد از آنچه بر سر ساخته هاي وطني آمده است. بخشنامه پراكني تكليف مديريت و نظارت را از مسئولين ساقط نمي كند. بهره بردن از ظرفيت هاي نويسندگان و كارگردانان متعهد و انقلابي به جاي استفاده از عناصر بيگانه و يا معارض با فرهنگ اسلامي و انقلابي كه در شريانهاي جامعه وجود دارد مي تواند راهكاري براي برون رفت از يك مسير انحرافي باشد . بسياري از مجموعه هاي حتي مذهبي سيما به وسيله كساني ساخته مي شوند كه پيوندي با ارزش ها و عقايد اسلامي ندارند و اين خود زنگ خطري است براي رسانه ملي جمهوري اسلامي ايران.

 

کیهان 9/2/1391


برچسب‌ها: مسیر انحرافی, رسانه ملی, معاونت سيما
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:44  توسط علیرضاقبادی  | 

نقد رمان سكته قبلي

رماني هرزه گو، چرا؟

رمان سكته قبلي نوشته محمد سهرابي انتشار نيستان 1389
داستان از اين قرار است كه چند تا از رفقا كه همگي دستي درشعر دارند، البته به صورت تجربي، سراغ آنكه از همه اشان بزرگ تر است مي آيند و مي خواهند جلسه اي داشته باشند و ديوان دوره كنند و از راوي كه به خيالشان خيلي بارش است و مي تواند چيزي بارشان كند، مي خواهند جلسه را دست بگيرد و الباقي ماجرا همين جلسه است كه مي شود؟! يا نه؟! و چگونه و چطور؟!
اما پيش از شروع داستان و ذيل تيتر «شناسناله» نويسنده درمورد خودش، عقايدش و كتابش مي نويسد. اين چند صفحه شطح گونه، شاعرانگي داستان نويس را به چشم مي آورد شطحي شيرين و روان كه طعم موسيقي دارد و خيال را پرواز مي دهد به طول تاريخ و عرض جغرافيا. از زليخواب تا محي الدين و سهروردي و ابوسعيد و از بيابانهاي اطراف جاده ابريشم تا چهار راه استانبول و مخبر الدوله ...
و اما جز اين، ديگر بدبينانه به املاي كلمات مي تازد و به فرهنگستان دهن كجي مي كند و به نظام آموزش و پرورش غرولند! و همين حكايت از طغيانگري روح و سركشي قلم نويسنده دارد. با ناله خود را مي شناساند و سرانجام انگار توبه نامه اي است از جنايتي كه قرار است ظالمانه بنگارد...و نه البته خائنانه!!!
با «غيبت كردن پشت سرعناصر داستان» مي خواهد به خواننده حالي كند كه يا دنبال يك داستان، با قواعد و اصول عرفي داستاني نباشد و يا شايد اينكه آماده باشد براي خواندن يك داستان پيشتاز و متفاوت! و بعد اطمينان ميدهد كه از خط خارج نشده است و خواننده را ارجاع مي دهد به «ابر و باده»...
البته مقدمه نويسي و شرح حال نويسي بدين گونه در ابتداي رمان مرسوم نيست.
اما حاشيه رمان قوي تر از متن درآمده است.
اضافه شود كه ابر و باده مجموعه شعر محمد سهرابي است كه در مدح و منقبت اهل بيت عليهما سلام سروده شده است . داستان از زبان اول شخصي روايت مي شود. ويراستار، همان كه باني شده و به قول خودش كليد برق را زده تا كارگروهي انجام شود و دغدغه اش اين است كه مبادا خواب بماند و تمام وسايل بازي هم خواب بمانند. قرار است كار گروهي انجام شود ولي روابط ميان اين گروه به مخاطب معرفي نمي شود. شخصيت ها پردازش نمي شود. نويسنده اطلاعات ناقصي را از اعضاء گروه مي دهد. تقريبا شخصيتهايي كه به آنها پرداخته شده است دو نفر هستند. كمال و محسن. كمال چندان نقش و اهميتي در داستان ندارد. در صورتي كه حميد به واسطه قرابت و رفاقت بيشتري كه با راوي دارد شايد مي توانست نقش پررنگ تر و جذاب تري داشته باشد در حالي كه از او هم استفاده اي نشده است. اما نويسنده مقيد است راننده تاكسي را كه دوست محسن است با دقت و ظرافت توصيف كند و در موردش اطلاعات بدهد اما نقش او نيز در روند داستان نامعلوم است در متن داستان راوي هيچ نسبتي با رفقايش ندارد دوستاني كه حرفش را نمي فهمند و حرفشان را نمي فهمد. در بينشان مانند گاليور است در سرزمين كوتوله ها. رفقايي كه در طول داستان به ندرت جمله مثبتي در رابطه با آنها از زبان راوي مي شنويم و مدام شكايت راوي از اينكه چرا مجبور شده كه به خواسته آنها تن دهد و جلسه ديوان خواني شان را مديريت كند.
نويسنده بنا دارد در بخش سيزدهم كه بخش آخر داستاني ست ضربه آخر را با استفاده از شناساندن يكي از شخصيتها به مخاطب بزند و خواننده را ميخكوب كند از طالب شيرازي مي گويد كه همان رفيق جانباز مسعود است و خودش مولوي شناس و سخنران فلان همايش مولانا شناسي است.
اما نويسنده اگر مي خواست اين موضوع را در صفحه پاياني و نتيجه گري داستان بياورد و منتظر باشد كه خواننده شوكه شود و لب بگزد و دست به پيشاني بكوبد، بايد بيشتر روي اين شخصيت و نقش اين ناشناس كار مي كرد، خواننده را كنجكاو مي كرد و اشتياق را براي شناخت و كشف اين شخصيت تحريك مي نمود يا اينكه شخصيتي در حد يك كاتاليزور به او مي داد. شايد حضور او در داستان خاصيت پيدا مي كرد و بعد او را به عنوان ضربه نهايي بخش سيزدهم الصاق مي نمود به انتهاي كتاب. اما هيچكدام از اينها اتفاق نمي افتد خواننده فقط مي داند كه او جانباز است احتمالا دائم الوضوست مودب است و فروتن، خواننده شايد در پايان كتاب بيشتر مشتاق بود كه بفهمد مثلا كمال واقعا به بندرعباس رفته است يا دوسلدورف؟!
داستان زبان تلخي دارد كه طنز گونه است و فضاي خاكستري را پيش روي مخاطب مي گشايد راوي نگاه سردي به پيرامونش دارد و عموما با همه چيز مخالف است و وقتي كسي علم مخالفت برمي دارد به ورطه شعار گرفتار مي شود و داستان هم مي شود مملو از شعار، هم شعارهاي ذهني و شخصي نويسنده كه ابتدا تلاش مي كند در چهارچوب زبان و قواعد داستاني آنها را به - خورد مخاطب بدهد ولي انگار بعد از يك پاراگراف توضيح ملفوف داستاني باز ترسيده باشد كه مخاطب منظورش را نفهمد. عموما در جمله پاياني پاراگراف صريحا شعار مي دهد. شعارهايش از آن دست شعارهاي نخ نما شده تكراري است. سرسام آور است و ذهن خواننده را متوقف مي كنند بي آن كه نافع باشد.
«پاي پياده به انقلاب مي رسم چيزي كه پابرهنه ها به آن رسيده اند اصلا عجيب نيست كه كتاب را در انقلاب، مي فروشند. كتاب شروع تحول است» «راننده اي را مي بينم كه از تاكسي پياده شده و داد مي زند انقلاب، او سي سال ديرتر دارد فرياد مي زند.»
و در ادامه همين جمله مطالبي مربوط به دفتر خدمات تلفن همراه و پيامك مبلغ هزينه مكالمات و در پاراگراف بعد يك تصوير از انتهاي بلوار كشاورز كه مي خورد به استاد قريب، توضيحي از مرد چاقي كه دارد لاستيك عقب اتومبيلش را باد مي زند. تصاوير بي اهميت و بي ربط و نامفهومي كه با هم و با كليت داستان ارتباطي ندارند و خواننده را ياد تهيه كنندگان تلويزيوني مي اندازد كه نويسنده و كارگردان را مجبور به آب بستن در سريال مي كنند.
گاهي شاعر بودن نويسنده رمان عود مي كند و در ميان داستانش از گونه شطح ابتداي كتاب هم مي بينيم:
«و صبح به صبح مي نشيند سر چهارراه ابوسعيد و يا خيابان مولوي كه شايد يك نفر عطاري چيزي از خيابان خيام بيايد و بگويد بيتي عمارتي...» يا «خدا بايد با تيغ توكل و پنس توسل و نخ بخيه دعا يارو را جراحي كند.» البته از آوردن شعرهايش هم در خلال داستان كم نمي گذارد اما متأسفانه هيچ كدام از اينها نمي تواند كمكي به ارتقا سطح داستان كند.وقتي نويسنده مي خواهد براساس جريان سيال ذهن، بال خيال را براي پريدن باز بگذارد و داستان را از جايي به جاي ديگر بكشاند، البته همه اين خيال پردازي ها بايد باكل داستان در ارتباط باشد و هم به داستان و به پيشبرد روايت اصلي كمك كند. اما بعضي اوقات نويسنده گويا خواسته است صرفا هنرنمايي كند كه موفق هم از آب درنيامده. مثلا موضوع دختر و پسر كف نعلبكي كه تقليد بي خاصيت و ناشيانه اي است از پيرمرد قوزي و دخترك روي قلمدان بوف كور هدايت، كه نسبتي با فضاي داستان ندارد و نقشي هم ايفا نمي كند. طوري كه از اواسط داستان تقريباً فراموش مي شود اما چون به ذهن نويسنده خوش آمده اصرار داشته است كه در داستان از آن استفاده كند. در بخش هايي نويسنده به توصيف پيرامونش مي پردازد كه از جنبه بصري ويژگي ندارد و بدتر اينكه خواننده را از فضاي داستان خارج مي كند و ريتم داستان را به هم مي ريزد.
در طنز موقعيت صحنه هاي عجيبي پردازش مي شود. در جلسات اول و دوم مثنوي خواني تشكيل نمي شود. اول به دليل مرگ پدر محسن با آن شكل عجيب و غريبي كه شايد در ابتدا خواننده را به خنده وادارد اما باتوجه به اين كه چندين صفحه از كتاب به آن پرداخته مي شود خاصيتش را از دست مي دهد و كسل كننده مي شود. بخصوص كه هيچ همسويي هم با روايت داستاني ندارد و جلسه دوم هم كه در خانه رضاست حمام رفتنش و قطع شدن آب كه اينجا ديگر گويا دست نويسنده باز شده است شبيه تكرار همان مضحكه مرگ پدر محسن است، خاصيتش را از دست داده و تبديل شده به يك صحنه چندش آور. آيا اين همه هرز نگاري براي به خنده واداشتن خواننده است يا نويسنده مي خواهد بي پرواييش را در سخن گفتن به رخ بكشاند؟! به هرحال پرداختن به اين گونه موقعيت هاي كمدي در داستان، كمي از مد افتاده است و قديمي شده.اما نوع ديگر طنز در اين داستان طنز كلامي است كه چاشني اش تخيل نويسنده است «مرحوم حميد گاوميش آبادي متخلص به گوزن» از اين قبيل در داستان بسيار به چشم مي خورد. ماجراي سازمان بين المللي شاخترين ويراستاران جهان.
به نظر مي رسد نويسنده شاعر هرجا با تخيل محض داستان را پيش برده موفق تر بوده چه در طنز و چه در غير آن.
اما نوع ديگر طنز در داستان باعث ولنگاري رمان شده است و در بعضي جاها باعث تعجب خواننده مي شود در صفحه21 يك صفحه مختص شده به درجه گذاري آدم هاي ابله نادان با استفاده از كلماتي زشت و ركيك.
نويسنده عموما هر موضوع بي ربط و باربطي را به بي ادبانه ترين و ركيك ترين شكل ممكن مطرح مي كند و داستان را به سمت ابتذال مي كشد. تقريبا اغلب سطور كتاب شاهد مثال است و من ترجيح مي دهم براي حفظ حرمت خوانندگان اين سطور نمونه اي نياورم.
دردآور اينكه اين جنس حرفها به هيچ جاي داستان مربوط نيست و انگار با زور به داستان چسبانيده شده است تا شايد مثلا جذابيتي ايجاد كند و البته در اين هم از فرط تكرار ناموفق جلوه مي كند. آنچه از شخصيت راوي به خواننده دست مي دهد مردي حدودا سي واندي ساله، با تجربه، تحصيل كرده و مبادي آداب، مذهبي و محجوب است اين شخصيتي است كه خواننده مي خواهد معرفي كند اما راوي با زبانش خواننده را دچار سردرگمي و تضاد مي كند. وي از بكار بردن الفاظ ركيك ابايي ندارد. آنجا هم كه از اصل كلمه نتواند استفاده كند از هر وسيله ممكن سعي مي كند معني را به ذهن خواننده متبادر كند كه مبادا فريضه اي قضا شود و خواننده ناكام بماند. نويسنده گويا اجباري در بي پروا نگاري دارد كه مدام از اصطلاحات، كلمات و جملاتي استفاده كند كه داستان را به سمت هرزه نگاري ببرد.
و از اينها عجيب تر بي پروايي مسئولين وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است در اعطاي مجوز نشر به اين دست آثاري كه نه ارزش ادبي دارد و نه ارزش اخلاقي.
اين داستان قابليت پردازش در 40، 50 صفحه را دارد و نه بيشتر. نويسنده اصرار به حرف زدن دارد. در حوزه هاي مختلفي حرف مي زند و پيام هاي گوناگوني ارايه مي دهد اما در كليت و پس از پايان داستان، حرف دندان گيري ندارد. در صفحه پاياني نويسنده انگار خواسته باشد در يكي دو جمله حرف آخرش را گفته باشد:
«همه آشفتگي ها و بن بست ها محصول يك معارفه غلط و نيم بند است» و يا «بايد كار را به اهل آن سپرد» كه اين پيامها خود به خود رسا هستند و ديگر صدو هشتاد و يك صفحه قبلي زائد به نظر مي رسد. گاهي اوقات شاهديم كه نويسنده اي غرق در محتواي داستان و ارائه مفاهيم عميق است كه اين باعث مي شود از پرداختن به فرم و ظاهر داستان باز بماند و همتش را معطوف به ابلاغ پيام كند. گاهي هم نويسنده در داستانش به هنرنمايي تاكتيكي مي پردازد و قدرت را در جذب مخاطب و همراه ساختن او به رخ مي كشاند و چندان قايل به ارائه مفهوم و محتواي ارزشمندي نيست. اما در سكته قبلي نه ساختار قوي داستاني به چشم مي خورد و نه مفاهيم عميق قابل بررسي است.
انتشارات نيستان درحال انتشار مجموعه رمانهايي است با عنوان ادبيات برتر و جالب اينكه پاي سكته قبلي نيز مهر ادبيات برتر خورده است. درحالي كه نيستان در مقدمات دچار اشكال است و آن هم تن دادن به انتشار چنين رماني است چه رسد به آنكه آن را در زمره ادبيات برتر بداند. جا دارد متوليان فرهنگ هم به اخلاق عمومي جامعه پايبند باشند و هم به ماهيت ادبيات

 

کیهان 28 اسفند 1390

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:30  توسط علیرضاقبادی  | 

نقدي بر ماهنامه «داستان» از سري نشريات شهرداري تهران

 

داستان يك داستان!

شهرداري تهران در راستاي زيباسازي شهر چند سالي است شروع كرده به رنگ آميزي پيشخوان كيوسك هاي روزنامه فروشي ها و اين پروژه را هم سپرده است به پيمانكاري به نام «گروه مجلات همشهري» كه محصول آن بيش از 15 عنوان مجله از قبيل هفته نامه، ماهنامه، گاهنامه و... با موضوعاتي همچون حوادث، ورزشي، سياسي، بهداشت، سينما، داستان و... است. اينكه شهرداري با چه دليل و انگيزه اي اقدام به انتشار مجلاتي در ارتباط با مسائل فوق مي كند موضوع بحث ما نيست. آنچه اينجا بدان پرداخته خواهد شد صرفا يكي از مجلات اين مجموعه هزار رنگ است با عنوان «داستان». اين ماهنامه در سري اول 72 شماره و در سري جديد 10 شماره را روانه روزنامه فروشي ها كرده است. طي يك سال گذشته يعني از اسفند 1389 تا بهمن 1390 چهار شماره به صورت اتفاقي براي بررسي انتخاب شده است. شماره 72 از سري اول (اسفند 89 و فروردين 90)، شماره سه از سري جديد تيرماه 1390، شماره شش دوره جديد مهرماه 1390 و شماره دهم دوره جديد بهمن ماه .1390
پيش از خواندن ادامه مطلب به اين نكته توجه شود .
نكته: شهرداري يك نهاد وابسته به نظام جمهوري اسلامي است و طبعا فعاليت هاي آن بايد متناسب با اهداف و آرمان هاي انقلاب اسلامي باشد.
و اما ادامه مطلب، مجله داستان تنها جريده اي است كه به صورت تخصصي و نه حرفه اي به داستان مي پردازد. اين مجله براي سبد خريد خانواده تهيه شده است و مجموعه اي سرگرم كننده تقريبا براي تمام اعضا يك خانواده است كه چندان ادعاي حرفه اي بودن هم ندارد و صرفا مي توان گفت قصدش پيوند زدن اقشار مختلف جامعه با گونه اي از ادبيات به عنوان داستان يا روايت هاي داستان گونه است. بخش هاي متنوعي را به هم آورده است تا طبايع گوناگون را محظوظ كند. «درباره زندگي» خاطره گونه اي است به قلم نويسندگان كه بخش اول مجله را به خود اختصاص داده است. «روايت هاي داستاني» به سفرنامه ها و روايت هاي برآمده از تاريخ مي پردازد. «روايت هاي مستند» كه آن هم خاطره هايي است از آدم هاي مختلف. «درباره داستان» كه به فن داستان نويسي پرداخته و «پايان خوش» كه طنزگونه است و از اين دست كه تركيب اينها ذائقه هاي جورواجور را هدف قرار مي دهد و مخاطب هاي خودش را مي يابد. هر اثر ادبي و هنري داراي يك روح است. اين روح حاكم بر اثر است كه ذهن مخاطب را مبهوت مي كند. اين چندان ربطي به محتوا يا پيام اثر ندارد. اين فضاي داستاني است كه خواننده را در خود مي پيچد و همراه مي كند و بعد از پايان داستان هم رها نمي كند و بنا به قدرت و تاثيرگذاري اثر گاهي تا چند روز همراه خواننده است. به عنوان مثال دقت كنيم به آثار كافكا بدون اينكه در اثر اشاره مستقيمي به تهي شدن و ياس آلودگي شده باشد، ذهن مخاطب را در يك نهيليسم كافكايي همچون كلاف سردرگم فرو مي برد و نهيليسم مي شود روح حاكم بر آثار كافكا.
اما برگرديم به «داستان». در اين مجلات آنچه كه مي توان از آن به عنوان روح و فضاي حاكم بر اثر ياد كرد يك جريان روشنفكرانه بورژوازي است. القاي اين فضا را در صفحات و بخش هاي مختلف داستان مي توان ديد و جالب اينكه ايجاد اين فضا خود ناشي از يك هيچ انگاري است. روايت ها و داستان هاي بي هدف كه گويي صرفا براي عرض اندام نويسنده و سرگرمي خواننده زاده شده اند. روايت ها غالباً خودنمايي هاي نويسندگان است از اينكه چطور نويسنده شده اند و چطور مي نويسند و چطور فكر مي كنند و نتيجه اي هم كه خواننده از اين روايت ها مي گيرد اين است كه نويسندگان جماعت برج عاج نشين هستند كه همين طور نويسنده به دنيا آمده اند و مهر نويسندگي به پيشاني داشته اند و حالا بايد خلائق انتظار بكشند تا تمام مشكلات بشريت به دست اين جماعت حل شود. به اين عبارات توجه كنيد: «پرسيدم اين يعني چه؟ چون نمي توانستم تلفظ كنم آن را نوشته بودم، «اگزيستانسياليسم». خانم معلم نگاهي به كاغذ و كلمه مچاله شده انداخته و مرا زير سرزنش و هشدار گرفت كه اينها چيست كه مي خواني... فقط دوازده سالم بود.... به نظرم از همان سالها بود كه فهميدم مي خواهم با يك كتاب ازدواج كنم.» خانم نويسنده در جاي ديگر مي آورد «آن لبخند احمقانه و بلاتكليف را بعدها مقابل خيلي از سؤال ها و جمله ها تحويل خيلي ها مي دهم... تحويل آدم هايي كه مثل آدم زندگي مي كنند و خودشان را به آن دنياي پيچيده... نسپرده اند... كتاب ها همين نگاه را از من گرفتند و شك را پيشكش كردند و ملال، عناصري كه هر آنچه را كه سخت و استوار است دود مي كند و به هوا مي فرستد.» (روايت3- شماره سه دوره جديد تيرماه90)
اين روايت يك نويسنده است كه كتاب خواندن او را متحير كرده است و الباقي عالم را فرودست مي پندارد . اين يك روايت ديگر است: «سال 1379 است. مرز 20سالگي، سال بلعيدن كتاب و افزودن به كتابخانه شخصي... حال پيدا كردن خداي شخصي مهربان... سال كشف نيچه و هايدگر و گلشيري... همان وقت ها بود كه مدام به گذشته ام مي انديشيدم... به روزگار دبيرستان علوي... رفتم كتابخانه و كنجي اختيار كردم به اشارات و تنبيهات ابن سينا خواندن و از بوعلي ايراد گرفتن.» (روايت7- شماره72- اسفند89 و فروردين90) روايتي از يك تفرعن مغرورانه كه افتاده است به جان جماعت شبه روشنفكرزده. از اين دست در مجلات هدف بررسي بسيار يافت مي شود. شناساندن احوال نويسندگان با اين زبان متكبرانه يا دلسردي خواننده را درپي خواهد داشت و يا آنها را دچار يك دوگانگي خواهد كرد، ميان هويت خودشان و وهمي كه نسبت به اين جريان دودزده پيدا كرده اند و بعد مثل بچه هايي كه فيلم هاي بروس لي را مي بينند و با مشت و لگد مي افتند به جان هم ، مخاطب اين جور آثار و هم دست به دامن ادا و اطوار آدم هايي مي شود كه خودشان را در هيبت يك فيلسوف مادرزاد درآورده اند.
اين فرآيند سرگرم سازي كه «داستان» خود را مقيد به آن كرده است در متن اغلب داستان ها مشهود است.
شمس تبريزي مي گويد: هر قصه اي را مغزي هست و هر حكايتي را قصه اي. قصه را از جهت مغز آورده اند نه از بهر دفع ملالت.
و «داستان» به همان دفع ملالت بسنده كرده است و لاغير. نه از قصه خبري هست و نه از مغز. گويا گردآورندگان اين مجموعه تعمدي براي بي مفهومي داستان داشته اند چه آنكه چيدمان اين مجله مخاطب را راهي هيچستان مي كند و در پايان باز هم كام خشكيده خواننده به آب آگاهي، تر نمي شود.
نگاه كنيد به داستان «ملك غضنفر و دي جي سقنقور» (صفحه 68- شماره 72- اسفند89 و فروردين 90) يك روايت طنزگونه خيالي كه شاهزاده اي مي خواهد با پرنسس كشور همسايه وصلت كند و از همان شرط هاي احمقانه ياجوج و ماجوج و سفر كوه قاف و دست آخر هم هيچ. هيچ چيز گير خواننده اي كه هشت صفحه كسالت بار را ورق زده است نمي آيد. حتي دريغ از يك لبخند. ايضا نگاه شود به داستان دو، صفحه 77 از شماره دهم دوره جديد بهمن .90 داستان كادويي كه پس از 16 سال دست به دست شدن دوباره برمي گردد به دست صاحب اصلي اش. يك روايت كشدار و ملال آور به قلم پاتريس چاپلين.
«داستان» دچار يك بي دردي واگيردار شده است. شماره آخر مجله داستان به بهانه 22 بهمن دو روايت و تعدادي عكس را در خود گنجانده بود.
انقلاب ايران يك انقلاب ايدئولوژيك بود. انديشه اسلامي هم حرف اول را مي زند و هم همه حرف را و پرداختن به اين انقلاب غير از اين منظر، حق موضوع را ادا نكرده است.
اما دو روايت اين «داستان» يكي از خاطرات مبارزه و بگير و ببندها و جنگ و گريزها است و ديگري كه چندان ربطي به انقلاب ندارد خاطرات نويسنده اي است كه بعله من از همان بچه گي هايم كتاب مي جويدم «از كتاب هاي شريعتي تا گلسرخي و شهيد مطهري و باقر مؤمني و امام(ره) و حتي كاپيتال ماركس». روايت پنج- شماره دهم- دوره جديد- بهمن.90 اين روايت در واقع به توصيف نويسنده پرداخته است و نه انقلاب. در جاي ديگري هم چند روايت از روزنامه هاي اطلاعات و كيهان از اربعين تهران. چند عكس هم كه ضميمه شده است و اين شد پرونده انقلاب به روايت يكي از نهادهاي وابسته به نظام جمهوري اسلامي ايران.
اما عجيب تر از اين، چشم پوشي «داستان» از بزرگ ترين رخداد تاريخ اين كشور است. هشت سال دفاع مقدس و ادبيات بسيار توانمند را ناديده گرفتن قابل اغماض نيست. دفاع مقدس و ادبيات آن موضوعي نيست كه بشود آن را در چند صفحه از يك مجله احتمالا ويژه شهريور به آن پرداخت و حقش را ادا كرد. دفاع مقدس در ادبيات داستاني بيش از ديگر هنرها تبلور داشته است، آن قدر كه كه حتي رهبر معظم انقلاب هم تاكيد ويژه اي بر روايت ها و داستان هاي دفاع مقدس دارند. معظم له بر كتاب هايي از اين دست همچون خاك هاي نرم كوشك و اين روزها هم كتاب نورالدين پسر ايران گواه اين مدعاست. اما در «داستان» خبري از اين ادبيات نيست و به جاي آن تا بخواهيد معارضت با انديشه اسلامي موج مي زند. در يكي از اين داستان ها راوي با جسد خاله اش كه خودكشي كرده است مواجه مي شود. به روايت اين صحنه دقت كنيد: «خاله بدري آرام توي تختش دراز كشيده بود، مثل ماه بود، از هميشه اش خوشگل تر... آرامشي غريب توي صورتش بود و لبخندي ملايم روي لب هايش نشسته بود... به نظر مي رسيد خوب و خوش بخت است... تا راي سفيد محافظ و مراقب اوست.» (داستان 1- شماره 3- دوره جديد تير 90)
و در شماره اي ديگر روايت يك نويسنده است از دوران نوجوانيش كه ظاهرا اهل ديانت بوده است و حالا... «همان وقت ها بود كه مدام به گذشته ام مي انديشيدم، به روزگار دبيرستان علوي، به سال هاي تميزي كه با همه غرور مذهبي و چغري رخوتناك قضاوت در باب ديگران، پر از رنج بزرگ شدن و حفظ نفس. نه، تو بگو كشتن نفس بود. مدام كنجي چپيدن و درس خواندن و نماز را با غليظ ترين مخارج حروف ادا كردن كه مثلا ح جيمي بشود مثل ح و بعدها بفهمي كه خود عرب ها هم آن قدر سفت برگزار نمي كنند مخارج حروف را.» و باز انگار نه انگار كه اينجا مجله داستان است، چاپ شهرداري تهران، ام القراء كشورهاي اسلامي.
اما هيچ انگار خبر ندارد كه در كشورهاي اسلامي در اين يك ساله گذشته چه رخ داده است. طوفان بيداري اسلامي هرچقدر سهمگين تر مي شود خواب اين جماعت گنگ هم سنگين تر كه البته نه تنها آفت شهرداري با مجله داستانش است بلكه اغلب مدعيان فرهنگي دچارش شده اند. اما «داستان» كاش آن قدر كه براي نشر آثار آدم هايي مثل اورهان پاموك نويسنده تركيه اي صهيونيست علاقه نشان مي دهد، به ادبيات بيداري اسلامي هم مي پرداخت. نه اين كه باز بردارد نوشته هاي هانا آرنت تئوريسين معروف صهيونيست را در پس و پيش مجله تبليغ كند. هانا آرنتي كه به صراحت صهيونيسم را تنها مسلك خود مي داند.
آرنتي كه نظراتش هم محل تفاخر شبه روشنفكران ضدانقلاب است در شماره سوم تير 1390، داستاني با عنوان تاراي سفيد چاپ شده است. نويسنده اين داستان گلي ترقي است. او كه سال ها پيش و خصوصا پس از انقلاب در خارج از ايران زندگي كرده است نه تنها تعلقي به فرهنگ اين مملكت ندارد بلكه پيدا و پنهان بر آن مي تازد و آن را منحط و عقب مانده مي داند و به تمجيد از ينگه دنيا مي پردازد. او جايي مي گويد «به من ايراد گرفتند كه حرف هاي تو به معناي ستايش غرب است. چه كنم! واقعيت را نمي شود انكار كرد»!!! و واقعيت هم به زعم خانم نويسنده اين است كه غرب قابل ستايش است و حالا مجله داستان نوشته هاي برآمده از اين نوع تفكر را مي خواهد به خورد خواننده هايش بدهد و بدتر اينكه داستاني هم كه از وي آورده شده سطر به سطر محل بحث است. در تاراي سفيد خانواده اي را به تصوير كشيده است كه درنهايت صلح و صفا و عيش و عشرت روزگار مي گذرانند و با بلند شدن فريادهاي انقلابي مردم اين خانواده از هم مي پاشد و رو به اضمحلال مي رود . نشان داده مي شود كه انقلاب با خود، سردي رخوت و ناامني را همراه آورده است و به اصطلاح نويسنده «قطار سرنوشت از مسير هميشگي اش منحرف شده است» (صفحه 57 شماره سه، دوره جديد تير 1390)
بعد از انقلاب و پس از پاشيده شدن اين خانواده از هم، راوي به خارج از كشور مي رود و بعد از 15 سال براي نوشتن مقاله اي درباره آتشكده هاي زردشتي به ايران باز مي گردد درحالي كه هيچ ميلي براي بازگشت به وطن ندارد و تنها همان آتشكده ها او را به اينجا كشانيده است. او مي نويسد: «تمام راه بازگشت به ايران در هواپيما مي خوابم يا خودم را به خواب مي زنم. نمي خواهم به دلتنگي و غصه راه بدهم... نگرانم. فاميلي باقي نمانده است دايي همايون در خانه سالمندان است و ديگران در اطراف دنيا پراكنده اند»(صفحه 71) و ادامه مي دهد: «مسافرها با هم حرف مي زنند. دردهايشان يكي است، از بيكاري و بي پولي و گراني قيمت ها مي نالند. نياز به حرف زدن دارند» راوي تازه از فرنگ برگشته، ادعاي مزورانه عجيبي مي كند: «به آنها احساس نزديكي مي كنم» (صفحه 72).
ما را به خير امثال گلي ترقي هيچ نيازي نيست. فقط مجله «داستان» تو شر نرسان! از مطرودين انقلاب هيچ توقعي نيست كه ناسزا نگويند و هوچيگري و وارونه نمايي نكنند. اما اينكه شهرداري تهران بشود بلندگويشان جانسوز است! پول هاي بادآورده اي كه از دست خلق الله گرفته مي شود مربوط يا نامربوط صرف فعاليت هاي گسترده مطبوعاتي مي شود و ضد انقلاب وابسته را فربه تر مي كند. اين اطوارهاي روشنفكرانه هيچ به شهرداريچي ها نمي آيد و اگر بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز جايگاه خود را نشناخته اند حداقل آب هم به آسياب دشمن نريزند.
پرونده مجله داستان را پايان يافته نمي دانيم. اين شروعي بود براي پرداختن بيشتر و مفصل تر به اقمار مطبوعاتي شهرداري تهران. گفتني هاي بسياري مانده است.

 

کیهان 21 اسفند 1390


برچسب‌ها: مجله داستان, شهرداری, گلی ترقی, اورهان پاموک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 13:39  توسط علیرضاقبادی  | 

یه حبه قند در گلو گیر نمی كند

 

یه حبه قند شیرین است مثل یك حبه قند. هیج بنا ندارد از عالم رمز گشایی كند یا مخاطبش را فیلسوف از سینما بیرون بفرستد و یا چماق بردارد و بیفتد به جان فرهنگ و آداب و شخصیت یك ملت. یه حبه قند روایت یك زندگی است، زندگی همه ما فرقی هم نمی كند با كدام لهجه حرف بزنیم و اهل كجا باشیم ، همه شیرینی هایی كه ازابتدا تا آخر فیلم می بینیم برای همه ما به انضمام مرگی در گلو گیر كرده هست.

فیلم قصه ندارد. یك ساعت از فیلم می گذرد اما گره ای در آن نمی بینیم، به جز داستان هایی كه نیمه كاره رها می شوند. حتی مرگ بی هنگام دایی هم گره در داستان نمی افكند و همین بی قصه گی گمانم نقطه قدرت فیلم است. این كه كارگردان رندانه مخاطب را به هیچ جنجالی  همراه خود می آورد  ویژگی فیلم است. فیلم اطوار شبه روشنفكرانه  در نمی آورد، معما طرح نمی كند و گره كور به ذهن مخاطب نمی اندازد كه بعد خودش هم از باز كردنش عاجز بماند. بی هیچ ادعایی زندگی را نشانمان می دهد. زندگی كه هیچ چیز آن را از حركت باز نمی دارد نه جشن عقد مانع از مرگ می شود و نه مرگ مانع از زندگی. وقتی دایی مرد، گمان مخاطب این است كه خوب حالا ماجرا شروع می شود و این مرگ نابهنگام كشمكش هایی خواهد داشت اما باز هم خبری نیست. فاجعه ای رخ نمی دهد . چرخ زندگی از حركت باز نمی ایستد بكله از میان سنگلاخ حوادث راه خود را می یابد و پیش می رود . آدمهای فیلم خاكستری اند كه كنتراست سپیدی شان بیشتر است . حمید، باجناق كوچكتر قرار است رل منفی ترین شخصیت را بازی كند. وقتی وارد داستان می شود آنجا كه گوشه ای از حیاط با هرمز حرف می زند. امیدوار می شویم كه شخصیت منفی وارد فیلم شد و حالا قرار است فاجعه ای رخ دهد اما بعد تر می بینیم این آدم هم شبیه بقیه است دست آخر برای رسیدن به كتابهای خطی كه به گمانش در انبار خانه مدفون شده می خورد به رگ و ریشه خودش و دیگر هم هیچ تقلایی نمی كند. دست آخر به جای روحانی فیلم روضه می خواند و كار را تمام می كند. حاج ناصر، روحانی خانواده هم چندان تافته ی جدا بافته ای نیست یك عضو خانواده است در غم و شادی شان همراهی می كند.
دلبستگی خواهر ها به هم در گعده های زنانه شان پیداست. لباس و بزك عروسی رفتن محل تفاخر زنان است، فرقی هم نمی كند خواهر باشند یا غریبه. اما در سكانسی كه خواهرها برای رفتن به مراسم  حاضر می شوند خبری از این فخر فروشی ها نیست، ساده گی حسرت آوری جریان دارد كه مخاطب را غرق می كند.
فیلم داعیه دار سینمای دینی نیست اما با ظرافت و بخوبی به تبیین نمادها و آموزه های دین پرداخته است . نماز را به شكلهای مختلفش میبینیم . نماز مثل غذا خوردن از امور روزانه است اما به ندرت در فیلمها به درستی به آن پرداخته می شود . در این فیلم نماز را در گونه های مختلفی می بینیم. مادر از دختر جوانش می خواهد قبل از رفتن به مهمانی نماز بخواند و دختر هم از هول مهمانی رفتن تند نمازش را می خواند و صدای پیر زنی كه از او می خواهد آرام تر بخواند و باز پیر زنی كه به دلیل بیماری تعداد ركعات نماز را فراموش می كند و باید كسی مراقب باشد و به او تذكر بدهد . همه اینها زندگی روزمره ماست نماز از زندگی جاری در این فیلم حذف نشده است بلكه واقعی و بی ریا به آن پرداخته شده است .
در این وانفسای سینمای ما كه تبدیل شده به یك خودزنی فرهنگی و اصرار دارد كه روابط آدمها را به سخیف ترین شكل ممكن به نمایش بگذارد تصویری تلخ از زندگی نشان دهد، یه حبه قند كام مخاطبانش را شیرین كرده است . سینمای بیمار ما بیشتر از همیشه نیازمند یك حبه قند است. وقتی اغلب فیلم های جشنواره سی ام كپی های سخیفی از هم بودند كه آشكارا به جنگ با فرهنگ اسلامی و اصلت ایرانی این مرز و بوم می روند باید قابی هم برای تجلی پاكی و نجابت مردم جامعه محیا كرد.

 

پایگاه خبری حوزه هنری 19 اسفند 1390

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10:17  توسط علیرضاقبادی  | 

شك و تردید موسی در بازی شطرنج با ماشین قیامت

 

نگاهی به كتاب شطرنج با ماشین قیامت نوشته حبیب احمد زاده

 
 
شطرنج با ماشین قیامت، برش چند روزه ای از محاصره خرمشهر است. دشمن رادار الكترونیكی را به میدان جنگ آورده كه باعث زمین گیر شدن توپخانه خودی شده است و دیده بان وظیفه پیدا كردن این رادار مجهول الهویه را برعهده دارد. در ادامه با نقشه ای كه از سوی فرمانده طراحی می شود رادار را فریب می دهند تا دشمن به خیال ناكارآمدیش از استفاده از آن صرفنظر كند.
دیده بان در شهر با چند زن و مرد آشنا می شود و برای آن كه در امان باشند آنها را همراه خود به ساختمان 7 طبقه نیم كاره ای می برد كه قرار است از بالای آن دیده بانی كند. این گروه از یك مهندس شركت نفت دیوانه ، 2 كشیش ارمنی، یك زن فاحشه و دخترش ، پدر و مادر یك شهید و تعدادی هم گربه تشكیل شده اند.
قصه را از زبان موسی می شنویم، نویسنده ترجیح می دهد تمام داستان را از زبان این دیده بان نوجوان روایت كند و تا پایان كار تصویری جامع از این شخصیت به خواننده ارائه می شود. موسی شخصیت درونگرا ، جدی و لجوجی دارد غیر از ضرورت نیازی برای حرف زدن با دیگران نمی یابد و وراجی های مكرر دیگران آزارش می دهد. نویسنده رمان، با توجه به شخصیت درونگرای راوی ناگزیر است برای بسط و گسترش داستان از عوامل بیرونی دیگری استفاده كند. احمدزاده برای این منظور به سراغ جان بخشی اشیاء در ذهن راوی می رود و با هویت بخشیدن به اشیاء راوی مجبور می شود با آنها كلنجار برود و در این میان مفاهیم را به خواننده منتقل كند.
میله آهنی آج دار ،مهره های شطرنج ،وانت ،پالایشگاه آتش گرفته ،مجسمه حضرت مریم ،بستنی و حتی گربه ها، كوسه ها، قورباغه ها هم به كمك راوی می آیند.
نام رمان  هم برگرفته شده از همین اشیاء است، "شطرنج با ماشین قیامت" كه در خلال داستان می فهمیم همان رادار یا ماشین حمل غذا است.
"كم كم داره باورت میشه كه این ماشین تا ابد ،تا روز قیامت ،وبال گردنت خواهد شد.
"پس جنابعالی دنبال ماشینی می گردی كه عراقی ها با اون می تونن تو این شهر قیامت به پا كنن ؟
- بله .
- چه جالب ! پس شما دنبال ماشین قیامت ساز می گردید؟"(صفحه 114)
استفاده از این اشیاء در ذهن راوی برای ارائه مطالب، با ظرافت انجام شده است. در ابتدای داستان راوی به تشریح مفصل ماهیگیری پرویز و شكار كوسه ها توسط او می پردازد، این پرداختن به جزئیات، ابتدا در نظر خواننده بیهوده به نظر می آید اما وقتی نویسنده در پایان داستان اشاره ای به آن می كند باعث رفت و برگشت ذهن مخاطب به ابتدا و انتهای داستان می شود.
"كوسه های پرویز دارن میان ، قلاب به دهن !
به خدا من شما ها رو نمی گرفتم. من نبودم ! پرویز بود .پرویز شماها رو می انداخت توی آن بشكه سیاه" (صفحه 290)
یا در جای دیگر بازی سازی توسط فانوس را شاهدیم كه در بخشی از داستان وارد می شود و بعد می رود. درگیری ذهنی راوی با فانوس به جان یافتن آن و پیشبرد داستان كمك می كند. هر چند در بعضی موارد به افراط كشیده می شود، مانند موضوع میله آهنی آج دار كه قرار بوده است حس چندش آوری از فجیع بودن حادثه انفجار در بازار و جزئیات كشته شدن زن سبزی فروش در خواننده ایجاد كند اما نویسنده در بیان فجیع بودن موقعیت ناقص عمل كرده است، استفاده از میله آهنی آج دار در سایر قسمتهای داستان نقش خود را به خوبی ایفا نمی كند و باعث درگیر شدن مخاطب نمی شود. نویسنده تلاش می كند تا خواننده را در بیرون كشیدن جنازه زن از زیر آوار با خود همراه كند.
"تكاور به گوشه ای پناه برد تا استفراغ كند... متوجه آج های روی میله شدم كه عین یك پیچ خودكار عمل كرده و محتویات مخلوط سفید و قرمز گوشت و غضروف داخل گردن زن را بیرون آورده بودند" (صفحه 135)
در این روایت هر چند شاهد توصیف صحنه ی دقیق و عینی هستیم اما صحنه پردازی باعث فضاسازی نشده است.
تلاش نویسنده  برای فضا سازی های وهم آلود و ترس آور را در قسمتهای مختلف داستان می توان دید
"بستنی مهر !سرد خانه ی شهدا ! نا خود آگاه به جعبه ی عرق كرده بستنی ها نگاه كردم و بعد نگاهی به اطراف ... بستنی های لیوانی ،قیفی ،چوبی ،رنگی و آن طرف دیواره ،اجساد سرباز ها ،بسیجی ها ،پاسدار ها و مردم عادی هردو از یك دستگاه خنك كننده تغذیه می شوند.عرق سرد روی جعبه ها !عرق سرد روی اجساد ... !" (صفحه 103)
اینجا هم نویسنده در فضا سازی موفق عمل نكرده، اینكه جنازه ها و بستنی ها از یك محل خنك می شوند نتوانسته است حس مشمئز كننده ای در خواننده ایجاد كند، اما نویسنده تاكید دارد كه صحنه ی بی نظیری را توصیف كرده است كه تا پایان داستان هم رهایش نمی كند نه ماجرای بستنی ها را و نه میله آهنی آج دار را.
با وجود تصویر سازی های قدرتمند نویسنده اما این تصویر ها به فضا سازی چندان كمكی نمی كند در عوض احمدزاده در فضا سازی بوسیله شخصیت ها موفق تر عمل كرده است و نقش شخصیتها در پیشبرد داستان موثر تر می نماید.
اولین برخورد موسی با مهندس دیوانه بسیار شیوا  و اثر گذار است، این صحنه خواننده را تا نمایشنامه "پنچری" اثر "دورنمات" می برد.
"پرویز دست مرا می كشید، بی اختیار ،همراهش به طرف صندلی مهندس راه افتادم،
در حین رفتن شنیدم كه پرویز خیلی آرام گفت:
دستش را ببوس ،دستش را ببوس!
بی اختیار لبخند زدم، این دوتا عجب نمایشی را با هم اجرا می كردند!" (صفحه 37)
موسی آنقدر درگیر بازی آن دو می شود كه با ترسی به جا مانده ترجیح می دهد فرار كند اما تا پایان داستان كش مكش او  و طبعا خواننده با مهندس دیوانه ادامه می یابد و توانمندی نویسنده در پردازش شخصیت مهندس، خواننده را تا پایان كار در گیر می كند.
ساده ترین و در عین حال پیچیده ترین شخصیت داستان پرویز است كه در صفحه 65 از داستان جدا می شود اما حضورش  را همچنان حس می كنیم پرویز فقط یك راننده ماشین غذا است كه عملا هیچ نقش فعالی در داستان ایفا نمی كند. او عروسی خواهرش را در پیش دارد  و می خواهد به مرخصی برود و از موسی می خواهد كه به جای او رانندگی ماشین غذا را بر عهده بگیرد. موسی هنوز درخواست او را كاملا نپذیرفته كه بر اثر انفجار پرویز مجروح می شود و ناخواسته مسئولیت ماشین حمل غذا به عهده موسی می افتد.
اما در عین حال شخصیت پرویز در تمام داستان جریان دارد، موسی همیشه با دیدی منفی از او یاد می كند، از نگاه موسی گویی پرویز شخصیتی لاابالی و منفعت طلب دارد. كفتر باز است و معلوم نیست به چه دلیلی بعد از شروع جنگ در شهر مانده است. اما قصه كه پیش می رود مخاطب حس بهتری نسبت به او پیدا می كند. با تعریف های جسته گریخته مهندس، گیتی، پدر جواد و دیگران در پایان داستان ،سرآنجام پرویز نا معلوم می ماند و نویسنده برای اینكه خواننده این فرجام نا تمام پرویز را به فراموشكاری او نسبت ندهد، رندانه  نامی از او می آورد.
"اه.  باز هم صدای پرویز ، نكنه این كفتر بازه دوباره برگرده و مسخره ام كنه" (صفحه 310)
این سر انجام نشان از آن دارد كه نویسنده حد و اندازه و شخصیتهایش را به خوبی می شناسد.
داستان شطرنج با ماشین قیامت با 3 روایت آغاز می شود
روایت اول از تورات، ماجرای بیرون رانده شدن آدم از بهشت است. روایت دوم از انجیل به داستان شام آخر مسیح و گفتگوی او با یهودا اشاره كرده است  و روایت سوم از قرآن كریم آوره شده است ، تابلویی از روز قیامت.
تمام این سه روایت در داستان به كار رفته است با اشاره هایی مستقیم و بی پروا به شكلهای مختلف
نویسنده در رمانش به رابطه انسان با خدا، انسان با ماوراء الطبیعه و انسان با دین پرداخته است  با چاشنی نقد تند و تیزی بر مسیحیت و نرم تر از آن بر اسلام.
"یك بار قاسم اخطار داده بود كه پرویز آن ها را روانه مسجد كند، تا غذایشان را از آن جا بگیرند و این جواب را شنیده بود:
"اینا مال مسجد نیستن
هیچكس این افراد را ندیده بود. فقط از خودش شنیده بودیم كه یك مشت پیر زن و پیر مرد هستند" (صفحه 20)
یك مشت پیر زن و پیر مرد كه بعد ها می فهمیم یكی شان مهندس مجنونی است كه اعتقاد به جبر دارد و دلش می خواهد كه پل صراط منفجر شود تا بساط قیامت به هم بریزد و دیگری زنی كه پیشتر فاحشه بوده است و توبه كرده و حالا در میان جنگ در محله ای بد نام زندگی می كند.
اینها نسبتی با مسجد ندارند «مال مسجد نیستند» مفهومی كه از این جمله به ذهن می آید این است كه مسجد قابلیت پذیرش چنین آدمهایی را ندارد.

تصویر مجالست مسجد و كلیسا آن قدر عجیب است كه نویسنده هم متعجب مانده است "این كلیسا هم از آن جاهای عجیب بود از بچگی همیشه این سئوال توی ذهنم بود كه این مسجد و كلیسای به هم چسبیده یعنی چی ؟ چرا اینها را انقدر نزدیك به هم ساختند" (صفحه 23)
كلیسا و كشیش هر دو وصله ناچسب رمان هستند، وصله ای كه گویا نویسنده خواسته است به آنها تاخته باشد و بر خلاف بقیه عناصر و اشخاصی كه در قصه آورده است جای مناسبی برای آنها وجود ندارد و لزوم حضورشان نا معلوم است. نویسنده سعی كرده است به هر ترفندی كشیش ها را به راوی نزدیك كند.
خمپاره ای كه به كلیسا خورده است و دیده بان را برای اندازه گیری دهانه انفجار به كلیسا می كشاند تا كار برسد به تطبیق نمادهای ادیان:
"درست در قلب حضرت مریم یك تركش دیده می شد،تصویر آشكار بود،خودش بود.تصویر درست شبیه پارچه هایی بود كه تو حسینیه ی محله مان موقع محرم نصب می كردند همان حالتی كه امام حسین علی اصغر شیر خواره را به دو دست گرفته بود و نشان لشكر یزید می داد با این فرق كه علی اصغر در قنداق پیچیده شده بود و به جای صورت ها ،قرص ماه می درخشید." (صفحه 29)
جلوتر كه می رویم كشیش ها می گویند كه این مجسمه حضرت مریم و مسیح نیست.
"كشیش جوان تقریبا چهره به چهره تندیس زن مجهول الهویه ی بچه به دست ایستاده بود. اگر این زن حضرت مریم نبود پس كی بود؟
-این ها بناهای یاد بودی هستند كه در تمام كلیسا های ارامنه ساخته شده اند برای یاد آوری قتل عام ارامنه به دست تركان عثمانی" (صفحه 117)
و موسی می گوید :
"خب اصفهان كه رسیدید ،یه بنای یاد بود خوشگل هم برای ما درست كنید!"
اما تقابل در میان میدان جنگ صورت می گیرد. وقتی ایدئولوژی موسی ،كشیشان و حتی مهندس در تعارض با هم نشان داده می شود.
در شب عملیات كه موسی به دلیل بیماری توان دیده بانی ندارد از كشیش می خواهد كه به جای او از لنز دوربین دهانه آتش را گزارش كند، پاسخ می شنود:
"من به این صلیب مقدس، قسم خورده ام كه فقط طالب صلح باشم" (صفحه 239)
این جمله علاوه بر این كه چون پتكی بر سر موسی فرود می آید خواننده را نیز می كشاند تا جنگهای صلیبی كه اتفاقا تا امروز هم ادامه دارد. این تحلیل از جهت كار كرد دین به مثابه یك ابزار است اما از حیث مطابقت ادیان بهترین قیاس نزد مولاناست :
مصلحت در دین عیسی غار و كوه                 مصلحت در دین ما جنگ و شكوه
موسی میان جبر زدگی  مهندس و صلح زدگی كشیش وامانده است، هر چند با عقل شهودی خود برتری تفكرش را درك می كند. تا این كه قاسم كه گویی مراد اوست از راه می رسد و با رمز گشایی از مهره های سیاه شطرنج او را از میان تب شكاكیت بیرون می كشد.
 
 

برچسب‌ها: شطرنج با ماشین قیامت حبیب احمد زاده ادبیات دفاع
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 17:37  توسط علیرضاقبادی  | 

روایت یك چریك عاشق

 

نگاهی به كتاب خاطرات احمد احمد

 

انقلاب اسلامی ایران كه از متن توده مردم جوشیده، با نفس نفس های زن و مرد این مرز و بوم عجین شده است. آنهایی كه یكی دو پیرهن بیشتر پاره كرده اند خاطرات بسیاری را از آن روزهای خدایی به یاد دارند و كسانی كه خود آستین بالا زده بودند و در خط مقدم مبارزه حركت می كردند روایت های بكر و نابی از انقلاب را در سینه نهفته اند.

سوره مهر همت كرده و به سراغ برخی از این اسطوره های مقاومت و مبارزه رفته و مجموعه ای از این خاطرات را گردآوری كرده است. "خاطرات احمد احمد" از مجموعه دفتر ادبیات انقلاب اسلامی است كه به كوشش محسن كاظمی به زیور طبع آراسته شده است.
كتاب با زبانی صمیمی و بی تكلف به روایت خاطرات یكی از مبارزان خستگی ناپذیر پرداخته است. احمد با دقت و  ظرافت خاطراتش را از صندوقچه ذهن بیرون كشیده و پیش روی خواننده قرار داده است. اولین جرقه های مبارزه در زندگی احمد از سال پنجم دبستان زده می شود، وقتی كه در مقابل نظرات ماتریالیستی معلم قد علم می كند الفبای مبارزه را می آموزد. موتور محرك احمد در مبارزه ، غیرت دینی اوست. وقتی به مبارزه با بهائیت برمی خیزد و بعد با "ادونتیستهای روز هفتم" جدالش در حوزه دین داری است و همین غیرت دینی هم باعث صبر و استقامت او در مبارزه می شود كه به تعبیر قرآن: "قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون" در كل كتاب بارها متوجه می شویم دغدغه اصلی احمد در بدترین وضعیتهای بیمارستان یا زندان نماز و روزه است:
«به ماه مبارك نزدیك می شدیم كه ساواك، از بیمارستان خواست مقدمات نقل و انتقال من به زندان را فراهم كند. از خدا خواستم زمینه ای فراهم كند كه من یك ماه دیگر در بیمارستان بمانم، می خواستم با خیال راحت روزه بگیرم. فكر می كردم پس از خروج از بیمارستان، تحت آزار و شكنجه قرار خواهم گرفت ،یا اعدامم خواهند كرد. صفحه 435» از این قبیل در كتاب بسیار می بینیم .
  روایت احمد از به خاك و خون كشیده شدن تظاهرات 15 خرداد 1342 بی نظیر و به شدت تاثیر گذار است. احمد این واقعه عظیم تاریخ انقلاب را با دقت به جزئیات روایت می كند و مخاطب را در لمس آن با خود شریك می كند. توانایی این كتاب در همراه كردن مخاطب در صحنه های مختلف از ویژگی های بارز اثر است. در صحنه های زندان و شكنجه ساواك، خواننده درد را تا مغز استخوانش حس می كند و به استقامت مبارزان رشك می برد. «مرا به زیر آپولو بردند. سیمهای برق را به نقاط حساس بدنم وصل كردند و شوك الكتریكی وارد ساختند . وقتی شلاق می زدند هوار می كشیدم كه در اثر آن فك من قفل شد با دندانم زبانم را قطعه قطعه و دور آن را كنده بودم خونها لخته و توی گلویم پرت شده بود در چنین وضعی بیهوش شدم. صفحه 298»
خستگی ناپذیری احمد در مبارزه برای حاكمیت اسلام به نحو مطلوبی در كتاب جلوه یافته است، حزب ملل اسلامی ، حزب الله و بعد سازمان مجاهدین خلق كه احمد با بصیرت دینی خود پی به انحراف آن می برد و به ناگاه از آن جدا می شود، هر چند در این راه همسرش را نیز از دست می دهد و اما نكته بسیار قابل تأمل در میان كتابی كه سراسر مبارزه است، عشق و علاقه احمد به همسرش است . فاطمه فرتوك زاده كه پس از احمد به رابطه اش با سازمان مجاهدین خلق ادامه می دهد و سر انجام نیز در تسویه حساب های تشكیلاتی كشته می شود همچنان مورد احترام احمد است.
هرچند كه با منش منحرف شده سازمان به شدت مخالف است و به ستیز با آن بر می خیزد اما قائل است كه همسرش به دلیل حفاظت از او و فرزندانش و به اجبار به همكاری با سازمان ادامه داده است. احمد تمام تلاشش را برای بازگرداندن همسرش از مسیر سازمان می كند. او پس از شنیدن خبر كشته شدن همسرش می گوید:
«با فهمیدن این راز غم سنگینی در دلم نشست. برای سبك كردن خود در دل شب به راز و نیاز با خدا می نشستم، نمی دانستم كه این راز فراق را با كه بگویم و از كه نشان گم شده ام را بگیرم ... امید كه سبك بال پر كشیده باشد و از دروازه توبه گذشته و به شهر رحمت خداوندی وارد شده باشد . صفحه 476» این روایت یك چریك عاشق است و بعد از كشته شدن همسرش نیز درصدد انتقام از سازمان بر می آید. 
احمد در این كتاب به جریان انحراف سازمان مجاهدین خلق می پردازد، تغییر ایدئولوژی سازمان و ماركسیست شدن رهبران و طبعا سایر اعضا، باعث جدایی احمد از آن ها می شود. بعد از تغییر ایدئولوژیك، سازمان دچار فساد تشكیلاتی می شود و با نگرش ماكیاولیستی به مبارزه ، دست به هر اقدامی برای حفظ و ادامه حیات خود می زند.
« پس از مدتی حبیب به پرویز گفت : " تو به همسرت خیلی وابسته هستی و این برای ادامه راه تو و سازمان مخاطره آمیز است، اگر در آینده با مشكلی مواجه شوی و دستگیر و زندانی شوی ، این وابستگی تو را در موضع ضعف قرار خواهد داد، در نتیجه لطمه و آسیب سازمان حتمی است. صفحه 333 » و بعد هم پرویز در انقیاد از سازمان زندگی خود را متلاشی می كند و از همسرش جدا می شود . احمد بعد از جدا شدن از سازمان برای این كه از شر آنها مصون باشد به زندگی مخفی روی می آورد.
«لازم بود در شرایط جدید از وضعیت خودم بیشتر مراقبت كنم. بنابراین در همه جا و هر لحظه كپسول سیانور و كلت كمری 65/7 با خود همراه داشتم . حتی موقع خواب كلتم را از ضامن خارج كرده و زیر بالش می گذاشتم. صفحه 417 » این ترس هم بخاطر ساواك بود و هم به خاطر خیانت سازمان مجاهدین. 
اما در سال 57 كه به تعبیر آیت الله خامنه ای كه به احمد گفته بود «مردم خودشان به حركت درآمده اند» نقطه اوج حركت و جوشش انقلابی مردم بود و احمد نیز خود را چون قطره ای در این اقیانوس متلاطم رها می كند تا اینكه «صدایی در فضای ایران طنین انداز شد: توجه توجه این صدای انقلاب ایران است . صدای ملت ایران» و بی گمان شیرینی این پیروزی در كام مبارزانی همچون احمد احمد كه عمرشان در راه اعتلای اسلام و مبارزه صرف كردند خوشتر بوده است.
كتاب خاطرات احمد احمد به حق روایت تارخ شفاهی این مرز و بوم است تارخ زنده ای كه در میان ماست و نفس می كشد و از دست دادن آن جز نكوهش توسط نسلهای آینده حاصلی ندارد . تئلیف و تدوین این خاطرات هم برای حفظ تارخ شفاهی ایران لازم است هم برای صدور انقلاب تاریخی اسلام در ایران خصوصا امروز كه موج بیداری اسلامی كشورهای منطقه را فرا گرفته است باید انتشارات سوره مهر حوزه هنری درصدد ترجمه این آثار به زبانهای دیگر خصوصا عربی باشد تا نحوه مبارزه بر اساس تعالیم اسلام را به مشتاقان آموزش دهد.

پایگاه خبری حوزه هنری 19 بهمن 1390


برچسب‌ها: خاطرات احمد احمد سوره مهر سازمان مجاهدین خلق
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 17:32  توسط علیرضاقبادی  | 

در باره چهارمين دوره جشنواره ادبيات انقلاب

 


تشكيل اتحاديه مقاومت در پهنه ادبيات جهان

عمر داستان نويسي به شيوه نوين و مصطلح آن در ايران قريب به 100 سال پيش پا گرفت. از زماني كه محمدعلي جمالزاده اولين «چيزهايش» را در حلقه دوستانش خواند. تا به امروز اين نوع روايت گري نوپا، فراز و فرودهاي بسياري را پشت سر گذاشته است.
پيش از انقلاب اسلامي بيماري شرق زدگي و غرب زدگي گريبانگير اغلب نويسندگان بود. اطوار كمونيستي ميان نويسندگان اپوزيسيون رژيم شاه و پز روشنفكرانه امپرياليستي درميان نويسندگان درباري رايج بود. ارتباط اين نويسندگان اما با توده مردم چندان قوت و قوامي نداشت و روشنفكران و نويسندگان برج عاج نشين نتوانستند درميان مردم جايگاه مناسبي بدست آورند. بي اعتباري نويسندگان در ميان مردم باعث بي تاثيري آثارشان در جريان انقلاب كه يك جنبش مردمي عظيم بود. شد.
«مهرداد رهسپار» يكي از وابستگان جريان روشنفكري روزگار ما در ميز گردي با حضور محمدعلي سپانلو و هوشنگ گلشيري چنين مي گويد:
«چندين ماه قبل از 22 بهمن 1357 مي بينيم كه ديگر رابطه اي نيست ميان نويسندگان و طبقه يا گروه هايي كه دارند انقلاب مي كنند. اينها اصلا از آنها الهامي نمي گيرند... آثار نويسندگان ما چيزي براي انقلابيون ندارد» 1
انقلاب سال 1357ايران كه اسلامي و مردمي ترين حركت انقلابي در عصر جديد به حساب مي آيد. باعث گسترش روحيه خداگرايي و محوريت دين به عنوان خاستگاه انديشه هاي متعالي بشري در ميان قاطبه نخبگان جامعه شد. اما اين بار هنر و ادبيات نقش خود را به عنوان زبان مشترك و رابط ميان طبقه فرهيخته جامعه با متن مردم به درستي ايفا كرد. ادبيات، خاصه ادبيات داستاني در اين بين حائز جايگاه ويژه اي شد. مبارزات دوران انقلاب، حوادث و ناآرامي هاي بعد از انقلاب و بلافاصله آغاز جنگ، مصالح و ابزار خوبي براي خلق آثار مردم نهاد و درعين حال متفاوت در اختيار نويسندگان قرارداد و سبب ظهور نويسندگان جوان پرشور و انقلابي گرديد. عناصري كه با استعدادها و توانمندي هايشان توانستند آثار فاخري را در حوزه ادبيات داستاني با رويكرد انقلابي خلق كنند. داستان انقلاب با يك خاستگاه مردمي توانست به سرعت رشد و نمو يابد و ادبيات متظاهر و متكلف روشنفكرانه را تحت الشعاع خود قرار دهد.
همزمان با 33 ساله شدن انقلاب، چهارمين دوره جشنواره داستان انقلاب نيز برگزار شد.
اما جشنواره امسال رنگ وبوي متفاوتي نسبت به سال هاي پيش داشت. بيداري اسلامي و حضور نويسندگاني از كشورهاي منطقه ويژگي بارز اين دوره بود. جريان بيداري اسلامي باعث شكل گيري رويكرد انقلاب منطقه اي در جشنواره چهارم شد. جنبشي كه بحق درهدف و شيوه همسو با انقلاب اسلامي ايران و ناشي از روشنگريهاي آن است. دراين زمينه اما ادبيات داستاني انقلاب بايد نقش چشمگير تري داشته باشد.
دبير علمي جشنواره داستان انقلاب در مراسم افتتاحيه گفت:«ما در تركيه، فلسطين و سوريه درپي جريانات و نويسندگاني هستيم كه به مانند نويسندگان ارزشي ما فكر كنند. قطعا اين نويسندگان وجود دارند كه بايد كشف شوند.»
اين نگاه دقيق «اميرحسين فردي» حاصل تجربيات سي وچند ساله اي است كه پس از افت وخيزهاي بسيار در وادي ادبيات انقلاب به دست آورده است.
انقلاب- درهركجا كه باشد- به اتكاء عواملي چون ادبيات به پيش مي رود.
ادبيات، نه ادبيات كافي شاپي بي درد، بلكه ادبيات مردم نهاد انقلابي به مثابه رگ و ريشه هاي جامعه عمل مي كند. توده ملت را به هم پيوند مي زند و مانع از فرسودگي شان در جريان مبارزه مي شود. احيا كردن و شخصيت دادن به ادبيات انقلابي در جنبش بيداري اسلامي برعهده كساني است كه از اين دوره عبور كرده اند و بهتر از ديگران خصوصياتش را مي شناسند و ضرورتش را حس مي كنند و هم قابليت و صلاحيت پرداختن به آن را دارند.
اما درادامه اميرحسين فردي پيشنهاد جسورانه اي را مطرح مي كند كه در صورت عملي شدن آن بايد منتظر تحولات بنيادي درعرصه ادبيات باشيم.
دبيرعلمي جشنواره داستان مقاومت گفت: ان شاءالله به سوي افقي مي رويم كه يك اتحاديه از نويسندگان مقاومت در منطقه و جهان تشكيل دهيم.
اتحاديه نويسندگان مقاومت در واقع مي تواند قدرت انفجار يك بمب اتمي را در پهنه ادبيات جهان داشته باشد. هم با عمليات سلبي و هم فعاليت ايجابي مي توان ادبيات جهان را از اين انفعال بورژوايي و واماندگي روشنفكرانه رهايي بخشيد. شناسايي، افشاگري و پس زدن نويسندگان وابسته منفعل و بي خاصيت وجه سلبي آن است. نويسندگاني كه با وظيفه منحرف كردن جريان انقلاب و مقاومت مي نويسند و يا آنقدر درگير حوائج سخيف خودشان هستند كه از بيخ و بن منكر هرگونه جنبش و فريادي مي شوند بايد روشنگرانه به مردم معرفي شوند و در وجه ايجابي اما، شناسايي نويسندگان متعهد و ارزشي و آموزش و تربيت آنها با اصول و قواعد از پيش تعيين شده اي كه متناسب با فرهنگ اسلامي و بومي باشد و سپس معرفي آنها به جامعه هدف با پشتيباني مادي و معنوي براي چاپ و عرضه آثارشان مي تواند گام بلندي براي رسيدن به اين آرمان مقدس باشد.
امسال چهارمين دوره جشنواره داستان انقلاب برگزارشد. يعني نويسندگان انقلابي ما بعد از گذشت 29 سال از پيروزي انقلاب به ضرورت وجود چنين مراسمي پي برده اند درحالي كه فرصت بسياري از دست رفته است و استعدادهاي بسياري ضايع شده است. به هرحال تجميع نويسندگان مقاومت اگر با همت اهالي ادبيات و دلسوزان فرهنگ جامه عمل بپوشد مي توان آينده اي روشن را در پرتو آن متصور شد.
ــــــــــــــــــــــــ
1- نيمه پنهان، جلد10 دفتر پژوهش هاي مؤسسه كيهان، چاپ هفتم صفحه 17-18

کیهان 11 اسفند 1390

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 17:23  توسط علیرضاقبادی  |